راوی جلد سوم، «شهنازِ» بزرگسال است، زنی که حالا صاحب گذشتهای حجیم است. راویِ حافظهای که به یاد میآورد تا فراموش کند. شهناز مدام بین «حالِ همزمانِ گذشته» میچرخد. او هر لحظهاش را خارج از خودش، مثل کسی که به سقف چسبیده، یا روی صندلی مقابل خودش نشسته، به زندگیاش خیره است. این شکل روایت، که هم خطی حرکت میکند و هم مدام در خودش بر میگردد، نه از سر بازی فرمی که از سر نیازِ من برای حرفی است که میخواهم بزنم: «در زمانهای زندگی میکنم که سنگینیِ حال، جز با تکهتکهکردن و فراموشیِ گزینشی، قابل تحمل نیست.»
نویسنده بودن برایم همزمان درمان است و خطر؛ درمان چون مینویسم تا از یکجور فروپاشی جلوگیری کنم، و خطر چون هر بار که مینویسم، خودم را بیشتر و بیشتر در معرض دید میگذارم.
با این همه حالا بعد از سالها نوشتن میدانم که نوشتن کارِ آدمهای شجاع نیست، کار آدمهای لجباز است. کسی که ادامه میدهد، حتی وقتی مطمئن نیست که حرفش شنیده شود یا تأثیری بگذارد. حالا خوب میدانم که جهان را نمیتوانم تغییر دهم، فقط میخواهم «نشانش» دهم.
متولد هزاروسيصدوپنجاهويك هستم. نوشتن از خودم برايم خيلی سخت است، اصلاً دوست ندارم چيزی از خودم بگويم، نه برای اين كه به نظر مبهم و پيچيده بيايم، تنها از اين جهت كه آدمی كه مینويسد، توی نوشتهاش خودش را به قدر كفايت شناسانده، من ديگر چی دارم بگويم؟ جز اين كه میخواستم نقاش بشوم، نشدم، چون سخت بود. اين شد كه نوشتم، همان چيزهایی را كه دوست داشتم، نقاشی كنم. اگر نقاش میشدم، صبح تا شب زنان عريان را میكشيدم.