نور سوسوزن یک چراغ قوه روی دیوارهای غار میرقصید و از تاریکی، درخشش کانیهای ناشناخته و سایههای زاویهدار را میرباید، مانند موجودات زندهای که در انتظار چمباتمه زدهاند. کیهاننوردی که نامش مدتها زیر لایهای از گرد و غبار سیارات دور دفن شده بود، به سختی نفس میکشید و سعی میکرد لرزش دستانش را کنترل کند. پوست لباس فضاییاش در تماس با پوستش سرد بود، یادآور خلاء بیکران فضا، که معلوم شد بسیار کمتر از این دنیای بسته یک سیاره بیگانه ترسناک است.
پاهایش در خاک سست فرو میرفت و با هر قدم صدای قرچ قرچ ناخوشایندی ایجاد میکرد، گویی استخوانها میشکستند. جو اینجا بسته و مرطوب بود و بوی پوسیدگی و چیزی گریزان و فلزی در آن نفوذ کرده بود. دستگاه اکسیژنسنج بیوقفه ساعتهای پایانی را میشمارد.
ناگهان، صدای خشخش تیزی از جلو، کیهاننورد را خشک کرد. پرتو چراغ قوه سوسو زد و مجموعهای از موجودات ترسناک - پوستههای کیتینی، چشمان درخشان، چنگالهای تیز - را روشن کرد. آنها آهسته اما تهدیدآمیز حرکت میکردند، انگار که طعمه خود را هیپنوتیزم میکنند. تکههایی از اطلاعات در مورد سیاره، ساکنان زیرزمینی آن، پرخاشگری و انعطافپذیری آنها در ذهنم پدیدار شد.
چارهای نبود.
تاریخ بهروزرسانی
۱۷ آبان ۱۴۰۴